تبلیغات
یاس مطهر

یاس مطهر
سیر مطالعاتی کتابهای شهید استاد مرتضی مطهری(موسسه مطهرون بروجرد) 
قالب وبلاگ
نظر سنجی
وبلاگ از نظر شما چگونه است؟




صفحات جانبی

متن حدیث:

قالَ رَسُولُ الله(صلى الله علیه وآله): یا اَباذَر، یَكُونُ فى آخِرِ الزّمان قَوْمٌ یَلْبَسُونَ الصُّوفَ فى صَیْفِهِمْ وَ شِتائِهِمْ، یَرَوْنَ اَنَّ لَهُمُ الْفَضْلَ بِذلِكَ علَى غَیْرِهِمْ اُولئِكَ تَلْعَنُهُم مَلائِكَةُ السَّماواتِ وَ الأرْض.(1)

ترجمه:

اى ابوذر، در آخر الزمان گروهى هستند كه لباس پشمى در تابستان و زمستان مى پوشند و گمان مى كنند به سبب این كار بر دیگران برترى دارند. اینان كسانى اند كه ملائكه آسمانها و زمین لعنتشان مى كنند.

تفسیر:

در این حدیث، حضرت(صلى الله علیه وآله) اشاره به مطلب مهم و سر بسته اى كرده است و آن این كه در آخر الزّمان، جمعیّتى مى آیند كه در تابستان و زمستان، پشمینه پوش هستند و این كار را براى خود نشانه فضیلت مى دانند. و اینها از جمله كسانى هستند كه ملائكه آسمان و زمین آنها را لعن مى كنند.

احتمالات در معناى حدیث

در معناى حدیث دو احتمال وجود دارد:
1ـ مراد حضرت(صلى الله علیه وآله) همان مسأله ریاكارى است، اشخاصى ریاكار و خود برتر بین، در تابستان كه همه مردم لباسهاى نازك مى پوشند، آنهالباس هاى ضخیم (پشمینه و خشن) به تن مى كنند و در واقع مى خواهند در بین مردم به زهد و تقوا و فضیلت معروف و انگشت نما گردند و اصلاً لباس شهرت همین است، اگر چه بعضى از علما مى گویند لباس شهرت آن است كه برخلاف زندگى انسان است. ولى ما از احادیث، این را نفهمیدیم و لذا مى گوییم: لباس شهرت، لباسى است كه انسان بخواهد خود را مشهور به زهد و ورع و تقوا كند نه هر گونه شهرتى و این معنایى را كه ما فهمیدیم، طبق لحن روایات است. خلاصه این تفسیرى كه بیان كردیم، اشاره به لباس شهرت و عذاب هم براى چنین ریاكاران و زاهد نماهاى غیر زاهد و همچنین آنهایى است كه این زهد ظاهرى را دُكانى براى جلب توجه دیگران قرار داده اند و لعنت هم مال آنهاست.
2ـ ولى تفسیر دوّمى از این حدیث استفاده مى شود كه اشاره به همان صوفیّه و متصوّفه باشد; چون صوفى گرى از صدر اسلام وارد اسلام نشده بود، بلكه از جمله افكار التقاطى و وارداتى است كه از قرن دوم به این طرف همراه با افكار هندى و یونانى و........، از ممالك دیگر وارد اسلام شده و از طریق ترجمه كتابها به ممالك اسلامى منتقل شده. كه به این ترتیب (طبق این تفسیر) حضرت محمد(صلى الله علیه وآله)خبر غیبى مى دهد كه در آینده در بین امّت من دسته اى پیدا مى شوند واین لعن شدیدى هم كه در روایت هست، متناسب با انحراف مكتبى است نه انحراف فردى; چون ممكن است انسانى را لعن كنند، امّا نه به شدّت و در این جا از روى اطلاعاتى كه از قدیم روى این مسأله دارم مقدارى راجع به این مسأله انحرافى بیان مى كنم:

خطرات تصّوف

تصوّف خطرى است براى كلّ اسلام و تشییّع و روحانیّت شیعه; چون در آن مسائل زیادى حاكم است كه سه مسأله را فهرستوار اشاره مى كنم:
1ـ اوّلین خطر این است كه تصوّف راهش را از راه علم جدا مى كند و اصلاً اینها معتقدند كه راه عقل، راه منحرفى است كه انسان را به واقع نمى رساند، چون پاى استدلالیان چو بین است، بلكه باید راهِ دل را پیمود و استدلالات رادور ریخت، در خانقاهها كه مراكز آنهاست، صحبت كردن از كتاب و علم، بحثى زشت و زننده محسوب مى شد، یكى از اصحاب تصّوف در این باره چنین مى گوید: قبلاً كه به مدرسه مى رفتم و درس مى خواندم و بعد از آن در خانقاه، به خدمت شیخ و سایر یاران مى رسیدم، كتاب، قلم و دوات را مخفى مى كردم كه مباد آنها ببینند، روزى حواسم را جمع نكردم ناگهان دواتم بیرون افتاد، یكى از هم مسلكهایم رو به من كرد و گفت: اینرا بردار و عورتت را بپوشان كه آنهااین دوات را به عنوان عورت و چیزى زشتى كه نمایان شده مى پنداشتند و با كتاب و دفتر و.... این گونه برخورد مى كردند و مى گفتند.
در حالات عدهّ اى از آنها مى نویسند كه هر چه كتاب در رودخانه ریختند. یكى از آنها كه همه كتابهایش را دور ریخته بود و یك چیز كشكول مانندى را همراه داشت، بعد در خواب دید كه چنین و چنان كن و ........و وقتى كه آنها را انجام داد، به محضر شیخ رفت، به او گفت: اگر دور نینداخته بودى، هیچ بهره اى از محضر شیخ نمى بردى.
حال یك چنین دشمنى با علم و عالم دارند، ممكن است كه صوفى امروزى چنین نگوید، امّا اینها مسائلى است كه در تاریخچه تصوّف ثبت و ضبط شده است كه علم را حجاب مى دانند و عالم را راهزنِ راه مى شمارند، چنین جمعیتى معلوم است كه براى آنها حساب خاصّى باز شده است.
اگر در بعضى از كتابها، جمله «اَلْعِلْمُ حِجابُ الاَْكْبَر» نوشته شده باشد، مسلّماً باید معناى علمى آن را گرفت كه باعث غرور و خود خواهى انسان مى شود و اِلاّ هیچ كس ذات علم را مذمت نمى كند، لذا اگر چنین جمله اى هم بود باید آن را تأویل برد. چون این همه آیات و روایاتى كه در مدحِ علم و عالم داریم; مانند «اِنَّما یَخْشَىَ الله مِنْ عِبادِه اَلْعُلَماء» كه مى فرماید: فقط علما هستند به مقام قرب بخداوند راه مى یابند. روز قیامت وقتى مداد(= جوهر) علماء با خون شهدا سنجیده مى شود مداد علماء برتر است; «قالَ الصّادِقٌ: فَتُوزَنُ دَماءُ الشُّهَداءَ مَعَ مَدادِ الْعُلَماءِ، فَیُرَحَّجُ مداد الْعُلماء عَلى دَماءِ اشُّهَداء; پس خون شهیدان را با مداد دانشمندان مى سنجند، پس ترجیح داده مى شود مركب و جوهر دانشمندان بر خون شهیدان».(1) اینها را كه نمى شود هیچ پنداشت. حال در این جا شاید براى شما سؤالى مطرح شود و آن این است: چرا اینها با علم چنین برخوردى دارند؟
ج: براى این است كه اینها پیشنهادهائى دارند كه با استدلالات عقلى هماهنگى و سازگارى ندارد و یا احادیث و آیات هم مطابقت نمى كند.
2ـ خطر دوم این كه، اینها مرجعیت و روحانیّت و این گونه مسائل را قبول ندارند، اینها مقامى را بالاتر از مراجع مى دانند و آن پیر طریقت است، و نزد آنها علما از قِشریّون و شیوخ صوفیّه از لُبیّون شمرده مى شوند; یعنى علما را در مرحله شریعت و خودشان را در مرحله طریقت و حقیقت مى دانند
با توجه به این دیدگاه براى آنها رساله توضیح المسائل عملاً در مقابل دستورات شیخ ارزشى نخواهد داشت و به همین خاطر است كه در بسیارى از جاها، به دستور شیوخشان، شكستن قوانین اسلامى را مجاز مى دانند
در تاریخچه آنهانوشته شده است كه مثلاً وقتى فلان كس خواست شروع به سیر و سلوك در طریق تصوّف نماید، هر چه مال داشت، همه آنها را به دریا ریخت. شما به كتاب احیاء العلوم غزالى ـ كه از بزرگان و اكابرشان است و همه آنها او را قبول دارند ـ نظر كنید و ببنید كه چه حرفهاى عجیب و غریبى مى زند، حتى بر خلاف مسلّمات فقه سخن مى گوید. او كسى است كه مى گوید: من مدّتى به مسجد الحرام رفته و دور خانه خدا طواف مى كردم، امّا چون به حق رسیدم، دیدم كه خانه خدا دَوْر من طواف مى كند. فردى كه عقیده اش این گونه باشد دیگر پاى بند به مكّه و مدینه نیست. در حالى كه حضرت رسول(صلى الله علیه وآله) تا آخر عمرش حجة الوداع را به جا آورد، ولى این آقا مى گوید: خانه خدا دور من طواف مى كرد. بنابراین، اینها به كسى كه براى سر سپردن نزدشان مى رود، اوّلین دستورى كه مى دهند این است كه باید رابطه ات رابا آخوند و روحانى قطع نمایى; در حالى كه ما معتقدیم در زمان غیبت امام زمان(عج) هیچ مقامى جز فقها و مراجعى كه احكام خدا را از كتاب و سنت استنباط مى كنند، نیستند; چون خود حضرت(علیه السلام)فرمود: «فَارْجِعُوا فیها اِلى رْواةِ اَحادیثِنا; پس مراجعه كنید به راویان گفتارهاى ما». از آنها سؤالى مى كنیم این كسى را كه نامش را شیخ گذاشته اى آیا مرجع است؟ اگر نیست به چه دلیلى اطاعتش را واجب مى دانى این مفترض الطاعه بودنش از كجاست؟ چون ما هیچ كسى را نداریم كه مفترض الطاعه باشد جز پیامبر(صلى الله علیه وآله) و امام و نایب امام كه مبیّن كلمات امام(علیه السلام)است. پس مخالفت آنها با علم براى آنها سود دارد و آن مفترض الطاعة شمردن غیر مرجع است.
3ـ خطر سوم، ساده بودن تأویل و تفسیر آیات و روایات، یعنى بازى كه با آنها با الفاظِ كتاب و سنّت دارند، كه این خودش داستان بسیار مفصّلى دارد یعنى الفاظ كتاب و سنت در دست آنها مانند موم است، به هر شكلى كه مایل بودند تفسیر مى كنند; به عبارت دیگر، تأویل در میان آنها بسیار ساده و آسان است

به یك نمونه از توجیهات و تفسیرات آنها توجه كنید:

مى گوید: همه چیز را كنار انداختم و فقط قرآن را گرفتم، به این آیه رسیدم كه «قُل الله ثم درهم; بگو: الله و همه چیز را كنار بگذار; گفتم: این هم غیر خداست. كلمه «ثُمَّ دَرْهُم» را با میل خودش این گونه تفسیر مى كند، در حالى كه مراد قرآن، از «درهم» بتهاست، یا شاید مراد مخلوقین باشد.
وقتى كه اینها با آیات و روایات، این گونه بازى مى كنند، معلوم است كه خیلى خطر دارند و به همین دلیل است كه عملاً براى خودشان ولایت بر احكام قائل هستند. ما ولىّ فقیه را مُجرى احكام مى دانیم و براى او ولایتى به حكم قائل نیستیم و احكام هم یا احكام و عناوین اوّلیّه است و یا احكام و عناوین ثانویه.
خلاصه احكام، همان دستوراتى است كه خدا و پیامبر(صلى الله علیه وآله) داده اند، نه این است كه بگوییم حلال و حرام و واجبات را تغییر دهد. امّا اینها(صوفیّه) واقعاً احكام را تغییر مى دهند و بسیارى از مسلّمات اسلام را تغییر داده اند. احتمال مى دهم كه این مسأله یكى از معانى روایت باشد(نه این كه منحصر در همین یكى باشد).
ـ یكى از شیوخ آنها مى گوید: روز قیامت كه مى شود، همه در سیطره جاه من هستند حتى محمّد و آل محمّد(صلى الله علیه وآله). یااین كه مى گویند: رجبیّون، كسانى هستند كه در عالم مكاشفه، شیعه را به صورت خوك مى بینند.
براى اطلاع بیشتر راجع مبدأ پیدایش این فرقه، مطالبى كه درباره تاریخچه تصوف را در این جا از كتاب «جلوه حق» حضرت آیه الله الغظمى مكارم شیرازى مى آوریم: لقد كان فى قصصهم عبرة لاولى الالباب(2)
به طورى كه مورّخین نقل كرده اند پیش از ظهور اسلام، بلكه قبل از میلاد حضرت مسیح(علیه السلام) جمعى بودند كه خود را به عنوان «عشاق جمال الله» و «الواصل الى الله» معرفى مى كردند، ولى از آغاز پیدایش آنها اطلاع كاملى در دست نیست، چنانكه اساساً معلوم نیست كه این مسلك از كدام یك از نقاط جهان سرچشمه گرفته است، بعضى معتقدند كه از هندوستان و بعضى دیگر مبدأ نشو آن را شام و مصر مى دانند، اما در این كه این جمعیت قبل از میلاد در جهان بوده اند شاید هیچ گفتگویى بین مورّخین نباشد.

ورود تصوف در اسلام:

در قرن دوم هجرى، یعنى آن زمانكه همت خلفاى بنى عباس بر نشر علوم دیگران و ترجمه آنها به زبان عربى، قرار گرفت و از این رو افكار عمومى به جنب و جوش افتاد، و طبعاً بازار مذاهب گوناگون رونق گرفت، یكى از مسلكهاى كه در میان مسلمین جایگاهى براى خود باز كرد، همین مسلك «تصوّف» بود و تدریجاً بر اثر امورى پیروانى پیدا كرد و مخصوصاً در میان اهل تسنن پیروان زیادترى براى آن پیدا شد و سرانجام بساط خود را در میان «امامیه» هم گسترد و جمعى را به خود مشغول ساخت.
به شهادت پاره اى از اخبار، اوّلین كسى كه بذر این مسلك را در سرزمین اسلام پاشید، ابو هاشم كوفى بود. در كتاب «حدیقة الشیعه» از امام حسن عسكرى(علیه السلام)نقل شده فرمود: «اِنَّهُ كانَ فاسِدُ الْعَقیدَةِ جِدّاً وَ هُوَ الَّذى اِبْتَدَعَ مَذْهَباً یُقالُ لَهُ «اَلتَّصَوُّفُ» وَ جَعَلَهُ مُقِراً لِعَقیدَتِهِ الخَبیثة; او مردى فاسد العقیده بود و همان كسى است كه مذهبى به نام تصوف اختراع كرد و آن را قرار گاه عقیده ناپاك خود قرار داده است».
از جمله دلایلى كه پیدایش این مسلك را در قرن دوّم هجرى تأیید مى كند روایتى است كه در همان كتاب از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است: «یكى از یاران آن حضرت به خدمتش عرضه داشت در این ایّام دسته اى پیدا شده اند به نام صوفیه، درباره آنها چه مى فرمائید؟ فرمود: ایشان دشمنان ما هستند كسانى كه به آنها تمایل پیدا كنند از ایشان خواهند بود و با آنها محشور مى شوند; و به همین زودیها دسته اى از اظهار محبت كنندگان به ما، تمایل و شباهت به آنها پیدا مى كنند و خود را به القاب آنها ملقب مى نمایند و سخنان آنها را تأویل مى نمایند; كسانى كه مایل به آنها شوند از ما نیستند و ما از ایشان بیزاریم و آنهایى كه سخنان ایشان را رد و انكار نمایند مانند كسانى هستند كه در خدمت پیغمبر خدا(صلى الله علیه وآله) با كفار نبرد كنند».
مؤیّد دیگر براى این سخن این است كه آن احادیثى كه در مذمت صوفیه و انتقاد از روش آنان وارد شده، نوعاً از حضرت امام صادق(علیه السلام) به بعد است.
در بعضى از اخبار تصریح شده كه اگر دوستداران ائمه(علیه السلام) به آنها تمایل پیدا كنند ایشان از آنها بیزار خواهند بود، حتى در یكى از آنها دارد كه پس از آن كه امام هادى (علیه السلام) مذمّت فراوانى از جمعیت صوفیه كرد، یكى از یاران آن حضرت عرضه داشت: اگر چه آن صوفى معترف به حق شما باشد؟ حضرت مانند اشخاص خشمناك به او نگاه كرد و فرمودند: این سخن را بگذار! كسى كه به حقوق ما معترف باشد راهى را سبب آزردن ما مى شود نمى بپماید! تا آن جا كه مى فرماید: «وَالصُّوفیَّةُ كُلُّهُمْ مِنْ مُخالِفینا وَ طَریقَتُهُم مُغایِرَةٌ لِطَریقَتِنا; یعنى صوفیان همگى از مخالفین ما هستند و راه آنها از راه ما جداست».
مورّخان تصریح كرده اند: قبل از زمان مذكور اسم و رسمى از تصوّف و صوفى در میان مسلمانان نبود و اگر احیاناً لفظ «صوفى» در كلمات بعضى از پیشینیان دیده شود دلیل بر وجود این مسلك در صدر اسلام نمى شود، چون عرب این لفظ را بر شخص «پشمینه پوش» اطلاق مى كند; مثلاً از حسن بصرى نقل كرده اند كه گفت: «رَأیتُ صُوفیاً فىِ الطَّوافِ وَ اَعْطَیْتَهُ شَیْئاً فَلَمْ یَأْخُذْهُ; مرد پشمینه پوشى راهنگام طواف دیدم و چیزى به او دادم، نگرفت».
البته كسى نگفته است لفظ صوف و صوفى در زمان حضرت صادق(علیه السلام)پیدا شده و قبلاً در بین عرب نبوده تا این كه به این گونه سخنان استدلال كنند، منظور این است كه یك جمعیت خاص و یك دسته مخصوص كه به این اسم معروف باشند در آن ایّام نبوده اند و این سخنى كه از حسن بصرى نقل شده كوچكترین دلالتى بر این موضوع ندارد.

چگونه آب و رنگ اسلامى به تصوف داده شد

از آن جا كه این گونه مسلكها در هر محیطى وارد شود از روى قانون «تبعیت از محیط» رنگ آن محیط را به خود مى گیرد، طرفداران تصوف به زودى آب و رنگ اسلامى به آن دادند و قسمتى از فرهنگ و دستورهاى اسلامى را به آن آمیختند و براى وفق دادن اعتقادات خود با عقاید و احكام اسلامى دست به آیات و اخبارى زدند كه بسیارى از آنها از سنخ منتشابهات قرآن و اخبار بود و در نهایت آن زهّاد صدر اول و عده اى دیگر از معروفین و مشاهیر اصحاب(صلى الله علیه وآله) از قبیل سلمان و ابوذر راجزء خود دانسته و حتى «خرفه» را به على ابن ابى طالب رساندند، در صورتى ك هیچ كدام اساس نداشت.
امروز هم براى حفظ ارتباط خود با بزرگان صدر اسلام، سلسله مشایخى كه هیچ سندى براى آن در دست نیست، ترتیب داده و به فعالیت مشغول هستند. ولى چون اصولاً طرز تفكر و تربیت اسلامى با هرگونه دسته بندى در داخل اسلام سازش نداشت، به علاوه تطبیق تمام اصول تصوف بر عقاید و احكام اسلامى میسر نبود لذا با همه این كوششها كار صوفیان چندان بالا نگرفت و از هر طرف مورد حمله واقع شدند، امّا به هر صورت بود در هر زمان در گوشه و كنار، هواخواهانى داشتند كه به اقتضاى زمان و محیط كمتر و زمانى بیشتر بودند.

انشعابات زیاد و انحطاط تصوف

چون یكى از سرمایه هاى اصلى تصوّف اعمال ذوق واستحسان و به تعبیر بعضى «عرفان بافى» است و البته آن ضوابط معیّن و معیار ثابتى ندارد و همچون موم به هر شكلى بیرون مى آمد، روز به روز مطالب تازه اى اختراع و بر تصوف افزوده شد و چیزى نگذشت كه انشعابات بسیارى در این رشته پدید آمد كه هر كدام روش و عقاید معین و جداگانه اى داشتند، كتابها و مخصوصاً اشعار زیادى در این باره نوشته و سروده شده و به حدّى رسید كه اگر امروز بخواهیم درباره شعب مختلف تصوّف و عقاید عجیب و غریب هر یك گفتگو كنیم، قطعاً خالى از اشكال نیست و عجیب تر این كه روز به روز بر تعداد سلسله هاى آنها افزوده مى شود و هر شیخ طریقت كه گاهى از دنیا مى رود چند شیخ دیگر با چند گرایش و عقیده مختلف جاى او را مى گیرند.
ولى این پیشامد أمرى بود طبیعى چون هر دسته و گروهى كه از معیارها و ضوابط معینى استفاده نكند و مانند تصوف بر روى محور ذوق و استحسان و مكاشفه و خواب دور بزند به همین سرنوشت دچار خواهد شد و این اختلافات زمینه را براى انحطاط آماده مى سازد.
از طرف دیگر، در اثر فعالیت دانشمندان و علما و فراهم شدن وسایل نشر كتب و سهولت ارتباطات و عوامل دیگر، چشم و گوشها باز و پرده از روى بسیارى از كارها برداشته، در این هنگام كاخ تصوف رو به ویرانى گذارد و بازار صوفیان كساد شد. همچنان كه در اثر ترقّى علوم تجربى، طبیعیات فلسفه قدیم یونان كه عالم را در چهار دیوار «عناصر اربعه» حبس كرده بود، و عالم حیات و زندگى را با میخهاى «أمزجه چهارگانه» در چهار میخ كشیده بود به طرف اضمحلال رفت همینطور مسلك تصوّف در اثر مبارزات علماى بزرگ و روشن شدن اذهان عمومى رو به انحطاط گذارد.
روشن تر بگوییم: امروز روزى نیست كه كسى گفتار شیخ صفى الدین اردبیلى راكه مى گفت: «چهل شبانه روز به یك وضو نماز خواندم»! باور كند(3) و یا خریدار دعاوى عجیب «بایزید بسطامى» باشد كه به او گفتند: فرداى قیامت مردمان در زیر لواى پیغمبر اكرم(صلى الله علیه وآله) باشند گفت: به خدا قسم، «لوائى أعظم من لواءِ محمد(صلى الله علیه وآله)، در آن روز، پرچم من از پرچم آن حضرت بزرگتر است». یا این كه كارهاى نادرست «حسین بن منصور حلاج» را بشنود و بر آن لبخند نزند، از آن جمله شیخ عطار در كتاب «تذكرة الأولیاء» نقل مى كند كه حسین بن منصور حلاج، دلقى داشت كه بیست سال از بدنش بیرون نیاورده بود(خدا مى داند كه چگونه كثافت را از خود دور مى كرد و غسلهاى لازم را انجام مى داده است. روزى به زور از بدنش بیرون آوردند دیدند كه شپش زده یكى از آنها را وزن كردند، نیم دانگ! وزن داشت او باز نقل مى كند: «حسین بن منصور حلاّج، یك سال در مقابل كعبه در آفتاب ایستاد تا روغن از اعضاى او بر سنگ مى ریخت!
اگر كسى حالات بزرگان صوفیه را در كتابهاى خودشان مطالعه كند نظیر اینها رابسیار خواهد دید. كیست كه امروز این سخنان را ببیند و طرفداران آن را خرافى و این عقاید را جزء خرافات نداند.
این جمعیتى راهم كه مى بینید مانده اند به واسطه آن است كه در وضع و روش خود تجدید نظر كرده و مقدارى از عقاید و كردارهاى پیشینیان را از آن خذف كرده و آن را به صورت دیگرى كه تا اندازه اى با وضع افكار عمومى محیط سازگار باشد، در آورده اند.
اگر كسى بخواهد صدق این گفتار كاملاً بر او روشن شود كتابهاى پیشینیان صوفیه از قبیل «تذكرة الاولیاء»، «صفوة الصفا» و نظایر آنها را كه شرح احوال رؤساى متصوفه است با كتب امروزى آنها مقایسه كند.

چند مورد از كرامات مشایخ صوفیه

1ـ جامى در«نفحات الانس مى نویسد:
مرشدى ریخته گر روز جمعه رفت در شط بغداد غوطه خورد كه غسل كند. لباسهاى خود را كند و میان آب فرو رفت چون سر برآورد خود را در رود نیل مصر دید! پس هفت سال در آن جا ماند و زن گرفت و سه فرزند آورد بعداً روزى رفت غوطه خورد در نیل چون سر بر آورد دید در بغداد است در همان ساعت روز جمعه كه مى خواست غسل كند و برود سجاده صوفیان را به مسجد ببرد. چون بیرون آمد و سجاده هاى صوفیان را برد گفتند: قدرى دیر آمدى!
2ـ نقل است ابراهیم أدهم كه روزى بر لب دجله نشسته بود و خرقه ژنده و پاره خود را مى دوخت. سوزنش در دریا افتاد كسى از او پرسید: ملكى چنان از دست بدادى چه یافتى؟ اشاره كرد به دریا كه سوزنم باز دهید هزار ماهى! از دریا برآمد كه هر یك سوزنى زرین به دهان گرفته! ابراهیم گفت: سوزن خویش خواهم، ماهیَكى ضعیف بر آمد سوزن او به دهان گرفته ; ابراهیم گفت: كمترین چیزى كه یافتم بماندن ملك بلخ این است دیگرها را تو دانى».(4)
3ـ سهل بن عبدالله تسترى گفت: مردى از ابدال بر من رسید و با او صحبت كردم و از من مسائل مى پرسید از حقیقت و من جواب مى گفتم تا وقتى كه نماز بامداد بگزاردى و به زیر آب فرو شدى و به زیر آب نشستى تا وقت زوال و چون اخى ابراهیم بانگ نماز كردى، او از آب بیرون آمدى یك سر موى بروى تر نشده بودى و نماز پیشین گزاردى، پس به زیر آب شدى و از آن آب جز به وقت نماز بیرون نیامدى، مدتى با هم بودیم بدین صفت كه البته هیچ نخورد و با هیچ كس ننشست تا وقتى كه برفت.(5)
این سخنان مضحك و بى سروته را چه كسى باور مى كند.(6)
علاقه مندان مى توانند براى مطالعه و آشنایى بیشتر با عقائد و مسائل مربوط به صوفیّه به كتاب «جلوه حق» تألیف حضرت آیت الله العظمى مكارم شیرازى ـ (دام ظله العالى)ـ مراجعه كنند.

پی نوشتها:

1. بحار الانوار، ج 2، ص 14، روایت 26، باب 8.
2. یوسف، آیه 111.
3. صفوة الصفا، ص 258.
4. تذكرة الاولیاء، ج 1، ص 87.
5 تذكرة الاولیاء، ج 1، ص 153.
6 جلوه حق، ص 72 ـ 85.

پایگاه حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی(دامت برکاته)

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


استاد مطهری از نگاه مقام معظم رهبری:
شهید مطهری( رضوان الله علیه) چشمه فیاض و جوشانی بود.
کتاب های شهید مطهری،قابل مردن و قابل تمام شدن نیست.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب